یادش ب خیر

شما یادتون نمیاد، اون موقعها مچ دستمون رو گاز می گرفتیم، بعد با خودکار بیک روی جای گازمون ساعت می کشیدیم .. مامانمون هم واسه دلخوشیمون ازمون می پرسید ساعت چنده، ذوق مرگ می شدیم!
شما یادتون نمیاد، مقنعه چونه دار میکردن سر کوچولومون که هی کلمون بِخاره، بعد پشتشم کش داشت که چونش نچرخه بیاد رو گوشمون :)))
شما یادتون نمیاد، بچه که بودیم وقتی میبردنمون پارک، میرفتیم مثل مظلوما می چسبیدیم به میله ی کنار تاب، همچین ملتمسانه به اونیکه سوار تاب بود نگاه میکردیم، که دلش بسوزه پیاده شه ما سوار شیم، بعدش که نوبت خودمون میشد، دیگه عمرا پیاده می شدیم
شما یادتون نمیاد، پاکن های جوهری که یه طرفش قرمز بود یه طرفش آبی، بعد با طرف آبیش می خواستیم که خودکارو پاک کنیم، همیشه آخرش یا کاغذ رو پاره می کرد یا سیاه و کثیف می شد.
شما یادتون نمیاد، وقتی مشق مینوشتیم پاک کن رو تو دستمون نگه میداشتیم، بعد عرق میکرد، بعد که میخواستیم پاک کنیم چرب و سیاه میشد و جاش میموند، دیگه هر کار میکردیم نمیرفت، آخر سر مجبور میشدیم سر پاک کن آب دهن بمالیم، بعد تا میخواستیم خوشحال بشیم که تمیز شد، میدیدیم دفترمون رو سوراخ کرده

ادامه نوشته

شاید من...شایدتو...

تا کنون می پنداشتم آدمیان

یا ستمگرند

یا ستمدیده

ولی اینک دانستم...گونه ای ترسناک تر و نهان

در همه جا نفوذ دارد!

"ستمگران ستم ستیز"

آن ها بیش ترین آدمیانند

و بی شک

نهان شده در زیر نقاب های میانه روی.

شاید من!

شاید تو!

"منتخب از کتاب خدا..اندیشه...جهان"

         "   نویسنده:آرمان آرین"

پیغام گیرشاعران !!

"پیام گیر باباطاهر"
تلیفون کرده ای جانم فدایت!
الهی مو به قوربون صدایت!
چو از صحرا بیایم نازنینم

فرستم پاسخی از دل برایت!

ادامه نوشته

قطاری به مقصد خدا

قطاری که به مقصد خدا می رفت، لختی در ایستگاه دنیا توقف کرد و پیامبر رو به جهان کرد و گفت: مقصد ما خداست. کیست که با ما سفر کند؟ کیست که رنج و عشق توامان بخواهد؟ کیست که باور کند دنیا ایستگاهی است تنها برای گذشتن؟

قرنها گذشت اما از بی شمار آدمیان جز اندکی بر آن قطار سوار نشدند.

از جهان تا خدا هزار ایستگاه بود. در هر ایستگاه که قطار می ایستاد کسی کم می شد. قطار می گذشت و سبک می شد زیرا سبکی قانون خداست.

قطاری که به مقصد خدا می رفت، به ایستگاه بهشت رسید. پیامبر گفت: اینجا بهشت است. مسافران بهشتی پیاده شوند اما اینجا آخرین ایستگاه نیست.

مسافرانی که پیاده شدند، بهشتی شدند.

اما اندکی، باز هم ماندند، قطار دوباره به راه افتاد و بهشت جا ماند. آنگاه خدا رو به مسافرانش کرد و گفت: درود بر شما، راز من همین بود. آن که مرا می خواهد، در ایستگاه بهشت پیاده نخواهد شد.

نقل از کتاب:

"پیامبری از کنار خانه ما رد شد"

نوشته:

"عرفان نظر آهاری"